خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





177- زیر ایــــــن سقــف با تــــــو از گل از شب و ستاره میگم...

    چند روزی است که خبرم داده اند عمر دوری هایمان به نفس های اخر رسیده است...چند روزی است حال من همسر عجیب و غریب است..... بله درست است ..با انتقال من به آبادان موافقت شده است...:)

    در کمال ناباوری...خداروهزاراااااااان بار شکر....بی شک از دعاهای شما و عزیزانمان بوده...ایمان دارم..

    خواستم زودتر  بیایم خوش ترین خبر عمر چند ساله وبلاگی ام  را برایتان بنویسم ولی فاجعه غم بار منا حال و هوایم را بیش از اندازه ابری کرده بود و نخواستم در ان حال و هوا بیایم اینجا گل افشانی کنم...روحشان شاد....و صبر و تحمل برای بازماندگانش...

    من 20 شهریور بود که برای شروع ترم به  همدان برگشتم ..با دلی اشوب و دنیایی استرس...در حالی که به شدت در انتظار خبری از انتقالی بودم..


    همسر به شدت پیگیر نتیجه کمیسیون انتقالی های وزارتخانه بود و مدام با آن بخش تماس میگرفت...کاری که من از آن متنفرم! ااز شنیدن صداهای خونسرد و بی تفاوتشان پشت تلفن عصبی میشوم...


    اما شنبه هفته گذشته بود حوالی ظهر...همسر از محل کارش با آن ها تماس گرفته بود  یکی گوشی را برداشته بود  و در جواب به همسر پرونده ما رو نگاه کرده بود و پرسیده بود" آبادان را میخواستید؟؟..."بله موافقت شده!..

    من در خانه بودم .همین آبادان..برای اخر هفته برگشته بودم کنار همسر ...همسر که به من زنگ زد میدانستم شنبه ها و این ساعت های دم ظهر موقع خبر های مهم است! با دلی لرزون گفتم چی شده و خبر را با صدای پر از ذوق همسر شنیدم...
    شوک و ذوق و ناباوری و سبکبالی و بغض و  ده ها حس دیگر را ترکیب با هم داشتم....


    سعی کردم  خودم را جمع و جور کنم که از خانه خودمان که میدانستم چه قدر منتظرند  شروع کنم به خبر رسانی...بعد از آن امدم به خانواده همسر خبر بدهم که دیدم همسر پیش قدمی کرده و در" گروه تلگرامی خانواده همسر" این متن را فرستاده..

    آب زنید راه را حین که نگار میرسد...مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد...

    یغض من بود که با  دیدن این پیام شکست و انگار به یک دریای بی انتها از استرس ها و سختی های و دلتنگی ها  و انتظارهای این چند سال وصل شده بود که خیال بند آمدن نداشت...

     


     آمدم بگویم حال این روزهای من به لطف خدا  و دعاهای شما خیلی خوب است..خوب تر از همیشه...

    با این که پروسه انتقال  هنوز اجرایی نشده و به چند هفته ای زمان نیاز دارد ولی من سبک و شاد مشغول  واحد های درسی  این ترم دانشجو های تازه نفس اول  ترم  هستم...کمی زمان میخواهد... نیروی جدید بیاید کمی دستش را بگیرم که راه بیفتد و بعد رهایش کنم اخلاقی تر است و من هم وجدانم راحت تر است...این یکی دوهفته هم به روی تمام این 8 سال دوری!!...

     من این سه هفته شروع ترم هی آمده ام آبادان هی رفته ام!...هی آمده ام  هی رفته ام!...
    آخر از شما چه پنهان  ....تو فکر یک سقفیم ..یه سقف بی روزن...یه سقف پابرجا...محکم تر از آهن...

     


    این مطلب تا کنون 16 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : همسر ,هفته ,آبادان ,کرده ,خانواده همسر ,
    177- زیر ایــــــن سقــف با تــــــو از گل از شب و ستاره میگم...

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده